1- هرگز تسلیم نشو و کوتاه نیا! مگر اینکه همسرت بپذیرد اشتباه کرده است. 2- به هر کسی به جز همسرت توجه و زمان کافی اختصاص بده. 3- اگر همسرت چیزهایی می گوید که ناراحت می شوی، با گفتن «زده به سرت؟!» او را طرد کن. 4- اشتباهاتش را به یاد داشته باش تا هر زمان با هم جروبحث و دعوا می کنید، از اشتباهاتش علیه خودش استفاده کنی. 5- هر وقت می توانی، از کاه کوه بساز. 6- چند و چون زندگی را بر مبنای خواست و سلیقه خودت تنظیم کن. اگر قرار باشد مسیر زندگی بر مبنای خواست و نظر خودت نباشد، پس بهتر است هیچ کاری صورت نگیرد و پیش نرود. 7- یادت نرود که او را جلوی دیگران مسخره کنی. 8- وقتی همسرت مشغول حرف زدن است، میان حرفش بپر و حرفش را قطع کن. 9- هرگز او را نبخش و خطاهایش را فراموش نکن. 10- تلاش های همسرت برای حل مشکلات را بی اهمیت جلوه بده. 11- برای هر موضوع کوچکی عصبانی شو، اما وقتی همسرت عصبانی می شود، او را به زیادی حساس بودن و بی ثباتی متهم کن. 12- با او جوری رفتار کن انگار عقلش نمی رسد. 13- همسرت را مسوول مشکلات یا کم کاری های فرزندان بدان. 14- مسوولیت هیچ چیزی را به گردن نگیر. 15- هر زمان هر مشکلی بروز می کند، انگشت اتهام را به سوی همسرت نشانه بگیر. 16- هر زمان همسرت می خواهد تو را خوشحال کند، از او ایراد بگیر. 17- به هیچ وجه اشتباهات خودت را نپذیر، طفره برو و وانمود کن چنین حرف یا عملی از تو سر نزده است. 18- قول بده اما هیچ وقت به آن پایبند نباش. 19- هر زمان وقتش بود به او بگو: «من که به تو گفته بودم...» 20- لازم نیست در هیچ زمینه ای تغییر کنی؛ اگر قرار باشد کسی تغییر کند، همسرت است نه تو. 21- اگر همسرت برای رفع مشکلات پیشنهاد می دهد نزد روان شناس بروید، به او بگو: «من مشکلی ندارم! اگر تو مشکل داری، خودت برو.» 22- همسرت را با دیگران مقایسه کن. 23- همسرت را مسوول شکست و ناکامی خودت بدان. 24- به نیازهای مهم همسرت بی توجه باش. 25- اگر در رابطه جنسی تان مشکلی وجود دارد، همسرت را مقصر بدان. 26- هرگز برای رابطه جنسی پیشقدم نشو. 27- اغلب دیر به خانه بیا؛ لازم نیست بابت دیرکردن توضیح بدهی. 28- لازم نیست اختلاف های میان خودتان را برطرف کنی، بگذار روی هم جمع شوند. 29- خودت را از همسر و خانواده اش بهتر بدان. 30- هیچ وقت از همسرت و کارهایش تعریف و تمجید نکن. 31- زمانی که با همسرت هستی اخم کن، بی حوصله باش، کناره گیری کن. اما وقتی با دوستانت هستی شاد باش. 32- سعی کن خواسته هایت را با داد و فریاد مطرح کنی و توقع داشته باش همسرت به آنها توجه کند. 33- هر هدیه ای را که همسرت به تو می دهد، بی ارزش و بی اهمیت جلو بده. 34- در هر دعوایی، هر طور شده باید برنده شوی یا در نهایت حق با تو باشد. 35- هرگز جویای نظر و توصیه همسرت نباش. 36- خواسته های خودخواهانه داشته باش، انتقاد کن، تهدید کن، خشمگین شو و قضاوت کن. 37- هیچ وقت احساسات خود را ابراز نکن و پذیرای احساسات همسرت نباش. 38- در کارهای مربوط به خانه و تربیت بچه ها همکاری و مشارکت نکن، اما از عملکرد همسرت ایراد بگیر. 39- در همسرت احساس عدم امنیت به وجود بیاور. 40- لازم نیست به همسرت محبت کنی و به او بگویی دوستت دارم. او خودش باید بفهمد. 41- دروغ بگو اما خودت را صادق نشان بده. 42- هیچ فرصتی برای گفت و گو اختصاص نده و اگر همسرت می خواهد درباره موضوعی صحبت کند، بگو: «کار دارم» یا «حالا حوصله ندارم.» 43- فقط زمانی همسرت را نوازش کن که بخواهی رابطه جنسی برقرار کنی. 44- همسرت را از هیچ یک از کارهایی که انجام می دهی، باخبر نکن. 45- در هر فرصتی از ظاهر همسرت ایراد بگیر.
« چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گوید :
چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟؟
همایون لبخندی میزند و می گوید :
ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟!
چارلز با عصبانیت می گوید :
نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!!
همایون هم بی درنگ می گوید :
خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!! »
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه می کشیدم که نابودت می کنم ! به زمینو زمان می کوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا می کشی و... خلاصه فریاد می زدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمی گفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی می خواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمی فروشم! آدامس می فروشم! دوستم که اونورخیابونه گل می فروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من می برنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...
دیگه نمی شنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه می گفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمی کنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!
همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...
سلام به همه
اول از همه از امین معذرت خواهی بکنم هر کاری کردم نتونستم نظر بذارم تو وبلاگت
نمیدونم مشکل از کجاست
دوم اینکه خوشحالم از اینکه نظرت رو تغییر دادی و شروع کردی به نوشتن
و سوم هم اینو میذارم کلی بخندید من که کلی خندیدم.
بازی پرسپولیس و فولاد
واسه بازی پرسپولیس و فولاد رفته بودم استادیوم ، اخرای بازی بود که یکی از دوربینهای صدا سیما زوم کرده بود روی من بیچاره و داشت زنده ، تصویرم رو پخش میکرد!!
من از خدا بیخبر هم انگشتم رو تا ته کرده بودم تو دماغم و 360 درجه میچرخوندم ... بعد انگشتم رو در اوردم و مالیدم به لباس نفر کناریم!!
بعد از چند لحظه مهرناز باهام تماس گرفت و با گریه بهم گفت :
خاک تو سرت ، بی فرهنگ.! فقط میخواستی ابروی من رو جلو دوستام ببری... دیگه یه لحظه هم نمیخوام ببینمت!! تا اومدم بگم چی شده زرتی قطع کرد!!
هنوز گوشیم رو تو جیبم نزاشته بودم که بابام تماس گرفت و گفت:
حالا به جا دانشگاه میپیچونی میری فوتبال ببینی اره !!! امشب اومدی خونه اون دماغت رو صاف میکنم ، پسره ی بی شخصیت!!
اونم زارت قطع کرد!!
دوباره گوشیم صداش در اومد. اینبار جاسم بود... دوستم.. گفت:
اقا چه صحنه ای بود... کلی خندیدیم با بچه ها... یادت باشه اومدی یه دکتر زیبایی بهت معرفی کنم ، اون دماغت رو عمل کنی!!
زارت قطع کرد!!
هنوز تو شوک حرفای این سه نفر بودم که دیدم ، نفر کناریم داره با عصبانیت نگام میکنه و یهو یه کشیده ی محکم خابوند تو گوشم و گفت:
تا تو باشی دفعه ی بعد اشغالای دماغت رو با لباس این و اون پاک نکنی!!
.
.
.
یعنی اگه من دستم به اون فیلم بردار برسه...
چه حکایت جالبیست کلمه ی زندگی با" زن " آغاز میشود و کلمه ی مردن با " مرد " پس به خود می بالم که اغاز گر زندگی هستم ....
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستم طلاقم بدهی گفتی بچه مال پدر است
امامن دیگر احتیاجی ندارم که در اتوبوس توبایستی تا من بنشینم
احتیاج ندارم که تو نان اور باشی احتیاج ندارم که تو حامی من باشی
خودم انقدر هستم تا نان اور وحامی خودم باشم
با تو شادم اری اما بدون تو هم شادم
من اندک اندک می اموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم
من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خودم را باز پس می گیرم
امروز تو برای همگامی بامن و نه تصاحب من که من تصاحب شدنی نیستم باید لیاقت خود را اثبات کنی حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت .فرزندانم را به تو نخواهم داد.و خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هر قیمتی به تو نخواهم فروخت روزگاری خواهد رسید که می فهمی برای هم گامی بامن باید لایق باشی...و نیز می فهمی که هم گامی با من تضمینی برای ماندن من نیست هر گاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد........
ما میخوایم زن رو خوب درک کنند
نه اینکه حقوق و ارزشهاشو پایمال کنند....همین!
یک روز جوجه رنگی گرفته بودم بعد شب شد دیدم خیلی تنهاست بعد حس مادرانه مرغ بهم دست داد بعد جوجه اوردم پیش خودم بخوابه بعد وقتی صبح بلند شدم دیدم جوجه له شده
اعتراف میکنم 15 سال پیش برا اولین باری که کشتی کج دیدم، از بالا رخته خواب پریدم رو داداش کوچیکه و بیچاره دو تا دنده و دماغش شکست. هنوزم مشکل تنفسی داره
یه بار تو بچگی مداد نقاشیمو تیز کردم، ماهی قرمز عید و توی تنگ به روش سرخ پوستا شکار کردم طفلکی ماهیه هنوز دلم براش میسوزه
اعتراف می کنم وقتی 3-4سالمبود که کشف کردم خالم خواهر مامانم هست کلی ذوق مرگ شدم رفتم به دختر خالم گفتم می دونستی مامانت خواهر مامان من ؟؟ گفت دروغ می گی تازشم دروغ گو دشمن خداست . تا چند روز باهام قهر کرد بی جنبه
اعتراف میکنم بچه که بودم یه قورباغه رو از تو باغچه پیدا کردم و یهو حس پزشک بودن بهم دست داد و یه آمپول پر از آب بهش زدم بعد برا اینکه وَرَمِش بشینه جراحیش کردم بعد باند پچیش کردم و ولش کردم و کلی احساس آرامش وجدان کردم که قورباغه رو درمان کردم!!
اعتراف میکنم خیلی بچه که بودم آبجیم بهم گفته بود تو سرما هااا که میکنی بخار میشه،این بخارا میره تو آسمون و ابر میشه...منم تو روزای سرد از درس و مشقم میزدم میرفتم میشستم تو حیاط ساعتها هاااا میکردم که ابر شه برف بیاد تعطیل شیم...!!!!
اعتراف میکنم بچه که بودم فکر میکردم خر مگس همون خره که بالداره. واسه همین هر موقع کارتونی نشون میداد که توش یه اسب بالدار بود من سریع میگفتم اِ خر مگس. همه فکر میکردن روانیم
اعتراف می کنم چندروز پیش میدان قدس (تجریش ) بودم ،یک خانمی ایستاده بود هی ماشین می آمد می گفت سر یخچال من هم هی می خندیدم ،شاکی شد گفت به چی می خندی گفتم هیچی شما می خواهید برید سر یخچال خوراکی هم بردارید با ماشین می رید خودش هم خندش گرفت.
اعتراف می کنم یه بار به جای خمیر دندون از کرم موبر استفاده کردم وقتی فهمیدم که کار از کار گذشته بود ، دهنم گس شده بود ، با ناخن که رو دندون می کشیدم یه لایه ازش کم میشد ، بدنم مور مور می شد
یه دختر عمو دارم اسمش مهتابه همسن خودمه ، تقریبا 5 سالمون بود یه روز خونشون مهمون بودیم ، این بنده خدا از بدو تولدش زن عموم موهاشو کوتاه نکرده بود تازه به موهای دخترش هم خیلی می نازید ولی من موهام فر و کوتاه بود . تو اطاق داشتیم بازی می کردیم یه دفه چشمم به یه قیچی افتاد ،جفتمون هم عشق آرایشگری ،افتادم به جون موهاش و به حالت زیگ زاگ موهاشو قیچی کردم کوتاه کوتاه ،بعضی از قسمتهای سرش کاملا کچل شد اونم افتاد به جون موهای من ، زن عموم که میبینه صدامون درنمییاد میاد تو اطاق ، اولش فکر کرد اشتباه دیده ،ما دو تا هم مثل عقب افتاده های ذهنی بروووبر نگاش می کردیم ، یه دفه زن عمو شروع کرد به جیغ کشیدن تازه هی خودشم میزد ماهم که ترسیده بودیم با تمام توان گریه کردیم تازه به تقلید از زن عموم خودمونم میزدیم منم که خیلی از حرکات زن عموم ترسیده بودم تواین هیری ویری هم خودمو می زدم هم دختر عموم مهتابو ...تازه جیغم می کشیدم کلا دیووونه شده بودم .
مادر بزرگی داشتم که سالهاست عمرشو داده به شما.یادمه همیشه تو کشمکشهای بچگانه ما فقط طرف خواهر کوچکتر و حسود ما را میگرفت و خواهر هم که تا میتونست با اطمینان از حمایت دایمی اون خدابیامرزحرص ما را در میاوردو به اندک بهانه میزد زیر گریه های غالبا تصنعی و صدای گریه اش هم خیلی منحصر بفرد و دقیقا تکرار کشدار یک کلمه دو حرفی بود. هـــــــــــــی ! هــــــــــــی! منم یه روز خباثت را به کمال رسوندم و رفتم یواشکی سروقت کیف مدرسه اش و بالای تمام صفحات کتابهای درسیش فقط یک کلمه نوشتم هــــــــــــــــی! وهمین کار را تو بقیه کتابهای دم دست حتی کاتالوگ زود پز و مجله بوردا هم صفحه به صفحه انجام دادم! تا مدتها وقت و بی وقت بدون دلیل ! صدای هی هی گریه خواهرم ناگهان بلند میشد حتی وقتی خونه نبودم!! خب البته در پاداش این عمل کم کتک نخوردم از دست بزرگترا اما همین باعث شد کوک صدای گریه خواهره کم کم عوض بشه ! اخیرا یکی از همون کتابها که سالها تو زیر زمین خانه پدری خاک خورده بود اتفاقی بدستم افتاد خیلی از کار احمقانه دوران نوجوانیم شرمنده شدم
اعتراف میکنم 5، 6 سال پیش نصفه شب خوابم نمی برد . همینجوری زد به سرم برم پیش مامان بابام بخوام . رفتم تو اتاق . اومدم بخوابم دیدم بینی ام کیپ شده گفتم بذار بازش کنیم تو خواب خفه نشیم دی: . خلاصه یه انگشتمو گذاشتم جلوی بینی ام . همزمان با این که فوت کردم راه تنفسی باز شه شانس یه ماشین تو خیابون دستشو گذاشت رو بوق . منو میگی فک کردم صدا بوقه از دماغه منه . ترسیدم هرچی انگشت تو دست و پا بود رو فرو کردم تو دماغم صداش قطع شه. خلاصه 2 دیقه داشتم به تلاش ادامه میدام که تازه فهمیدم چی شده
آقا من کوچیک بودم خیلی ریز بودم. خونه تعریف می کنن قدیما خیلی رقاص بودم یعنی وسط شام و نهار با تبلیغات تلویزیون خونواده رو سرگرم میکردم آقا بگذریم یه روز یکی از فامیلا مُرد. رفتیم تشییع جنازه تو اوجش همه تو کله هم میزدن از خجالت هم در میومدن که ما اون گوشه صدای ماشین عارفی رو شنیدیم که یه اهنگ تو مایه های باباکرم گذاشته بود خلاصه ما و این بچه های هم سن و سال اون گوشه گرد شدیم مارو انداختن وسط یه دل سیر رقصیدیم. خیلی سرخوش بودیم آقا خیلی.
اعتراف میکنم چندین سال پیش ، کل خانواده امو که شامل پدر و مادرم ، برادرم همراه با خانمش که تازه عروسی کرده بودن و همچنین پدر بزرگ و مادر بزرگمو به زور جمع کردم تا ازشون عکس بگیرم ، زن داداشم رفت آرایش کرد و همگی بعد 10 دقیقه لباس عوض کردن شیـک وایسادن ،منم اصرار داشتم که به همدیگه بچسبن تا عکس قشنگ بشـه ، ( چون ته تغاری و یکی یدونه بودم همه هر کاری می گفتم انجام می دادن ) خلاصه گفتم 3......2......1 و یه دفه پارچ آب یخی رو که کنارم گذاشته بودم با تمام توان ریختم روشون ، بیچاره ها 30 ثانیه ای طول کشید تا از شوک دربیان ...... بیچاره پدر بزرگم که تو مرکز قرار داشت چون فیگور خنده گرفته بود نیم لیتر آب خورد
اعتراف میکنم 6،5 سالم بود با هزار بدبختی یه ترقه برای اولین بار گیر آوردم حسابی هم کنجکاو بودم که چه صدایی داره ، مادر بزرگم داشت نماز می خوند همونطور که ایستاده بود گذاشتم پشت چادرش و ناگهان ترقه با صدای بلندی ترکید مادر بزرگ بیچاره ام همونطور که ایستاده بود به حالت سیخ افتاد زمین و غش کرد ، مامانم با ترس اومد تو اطاق گفت صدای چی بود منم که ترسیده بودم و حسابی هول کرده بودم گفتم : مامان بزرگ گوزیـــد ، مامان بزرگ گوزیـــد .... بیچاره مادر بزرگم دراثر افتادن دستش از دو جا شکست
اعتراف میکنم پسر داییم که کوچیک بود رو میبردم تو اتاق بعد میشتم جلوش دعواش میکردم تا میومد گریه کنه میخندیدم اونم میخندید حالا هی اینکارو تکرار میکردم
آخرش خنده جواب نمیداد و میزد زیر گریه
اعتراف میکنم یه بار که سوم یا چهارم دبستان بودم رفتم دفتر بخرم ، به فروشنده گفتم آقا یه دفتر 60 برگ بده ، خریدم اومدم بیرون شمردم 58 برگ بود رفتم تو مغازه گفتم آقا اینو عوض کن برگهاش کمه ....!!!!!!!
اعتراف میکنم بچه که بودم فکر میکردم بابام تو کفشم دوربین گذاشته تا ببینه من کجا میرم و دست از پا خطا نمیکردم (الان هم دارم دوربین مدار بسته نصب میکنم) نمیدونم چرا این دوربین از زندگی من بیرون نمیره
اعتراف میکنم که هر غلطی تو مدرسه میکردیم میومدیم خونه تعریف میکردیم فقط مینداختیم گردن دوستامون بابامون هم میگفت پسرم با اینا نگرد منم میگفتم چشم نمیگردم
اعتراف میکنم روز ابتدای شروع سال تحصیلی یه جعبه شیرینی پیدا کردیم توش سنگ گذاشتیم گذاشتم رو میز معلممون اونم کلی تعریف و تمجید بعدش بازش کرد کلی فحش و دری وری
اعتراف میکنم چند سال پیش میخواستن زنم بدن یهو گفتم برم سر کار برمیگردم رفتم شمال عشق و حال اونا هم منتظر من که برگردم
اعتراف میکنم دوم ابتدایی املا که مینوشتم از رو هر کلمه چند بار مینوشتم معلمه هی خط میزد بهدش بهم میداد 20 یه روز صداش دروامد بهم داد صفر دیگه ننوشتم.
اعتراف میکنم با بچه همسایه دعوام شد منو جو زورو بودن گرفت یه روز که خونه نبودن چادر مشکی انداختم رو شونه هام رفتم بالا پشت بوم همه شیشه هاشون رو شکستم
سلام به همه
و از همه اونهایی که تو غیبتم اومدن و بهم سر زدن و من نتونستم بهشون سر بزنم تشکر میکنم
چند روزی درگیر مشکلات مالی شدم
دارم یه شرکت راه میندازم
دارم حساب ها رو جمع میکنم
نزدیک عیده و زیاد فرصت برای اپ ندارم
در عوض کلی داستان کوتاه (عاشقانه عارفانه و طنز) تو صفحات وبلاگ گذاشتم
و این داستان موتاه رو به عشق تموم اون بی غیرت هایی که مشکلات مالی منو برام به وجود اوردن میذارم
کاش همه مثل من بودن که وقتی یه بدهی کوچیک دارن شب سر راحت زمین نذارن و بخوابن
"غیرت و غرور و عشق"
فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد و گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم.
تو اما آدمی ، و آدم ها بسته نان و آبند.
پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: "تو فرشته ای و نور می خوری، ما هم آدمیم و گاهی به جای نان و آب، غیرت می خوریم. تو اما نمی دانی غیرت چیست، زیرا آن روز که خدای غیور غیرت را قسمت می کرد تو نبودی و ما همه غیرت آسمان را با خود به زمین آوردیم."
فرشته گفت: "من نمی دانم اینکه می گویی چیست، اما هر چه که باشد ضروری نیست، چون گفته اند که آدم ها بی آب و بی نان می میرند. اما نگفته اند که برای زندگی بر زمین ، غیرت لازم است."
پهلوان گفت: "نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزی بپرسند چرا آب هست و نان هست و زندگی نیست؟ نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه می گیرند و نان را از گندم. اما غیرت را از خون می گیرند و از عشق و غرور."
فرشته چیزی نگفت چون نه از عشق چیزی می دانست و نه از خون و نه از غرور. فرشته تنها نگاه می کرد.
پهلوان به فرشته گفت : "بیا این نان را با خودت ببر. هیچ نانی دیگر ما را سیر نخواهد کرد. ما به غیرت خود سیریم. "
فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بین فرشته ها قسمت کرد و گفت: "این نان را ببویید.این نان متبرک است. این نان به بوی غیرت یک انسان آغشته است."
سلام به همه دوستای خوب
امین محدثه و ... که اومدن و بهم سر زدن
اومدم به همتون سر زدم ولی متاسفانه
سرعت خیلی پایینه و نمیتونم نظر بذارم
صفحات وبلاگ رو باز با چند داستان کوتاه با اقتدار تمام اپ کردم
و به امید روزی که بتونم درست برگردم
فعلا همتون رو به خدا میسپارم
همان خدایی که نخواست او را به من بسپارد.
روز 21 بهمن ماه نشستم سر سفره عقد
روز 22 بهمن ماه تو یه کت و شلوار مشکی و یه پیراهن سورمه ای و با یه کروات شفید سوار بر ماشین گلکاری شده رفتم دنبال نیمه گمشده ام و بعد از یه ضیافت زیبا و به یاد ماندنی رفتیم دنبال یه زندگی مشترک
در ضمن اینم برای اون بچه های عشق ازدواج میذارم
استاد : وقتی بزرگ شدی چه میکنی؟
شاگرد : ازدواج!
استاد : نخیر منظورم اینه که چی میشی؟
شاگرد : داماد!
استاد : اوه! منظورم این است وقتی بزرگ شوی چی بدست می آوری؟
شاگرد : زن!!
استاد : ابله!!! وقتی بزرگ شوی برای پدر و مادرت چی میگیری؟
شاگرد : عروسی میگیرم!
استاد : پسرجان پدر و مادرت در آینده از تو چه میخواهند؟
شاگرد : یک زندگی متاهلی موفق.
در انتها صفحات وبلاگ با اقتدار تمام جبران نبودنمان را کرد.
آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن
برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن.
وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما
وقت ندارن.
وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتی همه مادرای دنیا...
_ پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !
_ شرمنده می کند فرزند را ، دعای خیر مادر ، در کنج خانه ی سالمندان ...
_ خورشید
هر روز
دیرتر از پدرم بیدار می شود
اما
زودتر از او به خانه بر می گردد !
_ به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن
ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !!!
_ سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
نه مرگ
،
نه ترس ،
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم ؛
_ سلامتیه اون پسری که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت...
..
20سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت....
... ... ... ... ..
30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه...!!!
..
باباش گفت چرا گریه میکنی..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نمیلرزید...! :(
_ همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم
که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…
ولی پدر ...
... ... ... ...
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط
هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
بیایید قدردان باشیم ...
به سلامتی پدر و مادرها
_ دست پر مهر مادر
تنها دستی ست،
که اگر کوتاه از دنیا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...
_ پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو میندازه
دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟
پسر میگه : من..!!
... ... ...
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟؟!!
پسر میگه : بازم من شیرم...
پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو!!؟؟
پسر میگه : بابا تو شیری...!!
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا...
به سلامتی هرچی پدره
_ بهشت از آن مادران است در حالی که به جز پرستاری و نگهداری از فرزندان ،
هیچ حق دیگری نسبت به آتها ندارند و برای بیشتر چیزها اجازه ی بابا لازم
است !!!!!
_ اگر 4 تکه نان خیلی خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است.
من زنم ...
با دست هایی که دیگر دلخوش نیست و قلبی که تکه تکه شده
من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو
میدانی ؟ درد آور است من عقایدم را و افکارم را تغییر دهم که تو به گناه نیفتی
اندام تراشیده ام به چشم هایت نمی آید و صدای دلنشینم همینطور
اما اگر غریبه ای بودم ستایشم می کردی و تحقیرم نمی کردی و از شنیدن صدایم خوشحال می شدی
اما من همسر توام افسوس!!!!!!!!!
غمگینم که ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است و تو از زبان آنها به دروغ می شنوی خوش بحال همسرت!!!!!!
به همسرو دخترت که می رسی اما می شوی برج زهرمار،
همسر و دختری که برایت عزیزترینند و تو برایشان عزیزترینی و هم اکنون به لبخند و با تو بودن نیازدارند و بدان که فردا دیر خواهد بود برای صمیمیت
غمگینم، در زندگی حمایت نمی شوم و در تختخواب با کارهایت تحقیرمی شوم
و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی و بعدازظهرها همینطور
غصه دارم که نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است
غصه می خورم وقتی نمی توانم با تو شوخی کنم
اما تو به من فحش می دهی و ناسزا می گویی و بدون معذرت خواهی باز هم از من انتظار محبت داری
من محتاج درک شدن نیستم اما سزاوار آن هستم
ناراحتم از اینکه خر فرض می شوم و آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری و می گویی یادم نیست
میدانی؟
خیلی دلت می خواست که من بدبخت ی بودم که حتی میترسیدم باور کنم حقم پایمال شده
شکایت نمیکنم سکوت می کنم ... نه برای اینکه از زندگی راضی ام
سکوت علامت رضایت نیستو من اگر خوشحال باشم لبخند می زنم
توی این فکرم که ، هیچ وقت خوابش را هم نمی دیدم همچین همسری داشته باشم
که حتی به مادرم هم از من بدگویی کند مادری که من پاره تن اویم !!!!!!!!! وا مصیبتا
ببینم آنجا در اجتماع هم اندازه ی درون خانه ، جنس مؤنث را تحقیر می کنی و می گویی تمام آنها خرابند ...؟؟
یا از دیدنش خوشحال می شوی و از شنیدن صدایش خوشحال تر
مادرت اگر روزی جرات پیدا کردی ازش بپرس
بیچاره سرخ می شود و جوابش را ...
باور کن به خودش هم نمی دهد
غمگینم
از این همه بی کسی غمگینم
آزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکن
اکنون زمان زندگیست تاخیر را باور نکن
حرف از هیاهو کم بزن از آشتی ها دم بزن
از دشمنی پرهیز کن شمشیر را باور نکن
خود را ضعیف و کم ندان تنها در این عالم ندان
تو شاهکار خالقی تحقیر را باور نکن
بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست تحقیر را باور نکن
تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن
خالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکن
شعر از :مهدی جوینی
اول سلام
دوم اینکه خوش امد میگم به دوست عزیزم کتی که قراره به من کمک کته و تو این وبلاگ مطلب بذاره
سوم اینکه اومدم چند تا داستان کوتاه برای شما دوستان عزیز توی صفحات بگذارم قشنگ بودن از دست ندهیدشان.
چهارم اینکه یه داستان قشنگ به مناسبت ازدواج خودم اینجا گذاشتم تا بدونید چرا با همسرم مشکلی ندارم
گاهی حجم دلتنگی هایم آن قدر زیـاد میشود که دنیا با تمام وسعتش برایَم تنگ میشود ... دلتنگم... دلتنگ کسی که گردش روزگارش به من که رسید از حرکـت ایستاد... دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید... دلتنگ خود َم... خودی که مدتهاست گم کر د ه ام .
نگو بار گران بودیمو رفتیم. نگو نامهربون بودیمو رفتیم. آخه اینها دلیل محکمی نیست. بگو با دیگران بودیم و رفتیم.
روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامههای محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشان (راز خوشبختیشان) را بفهمند.
سردبیر میپرسد: "آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یک همچین چیزی چطور ممکن است"؟
شوهر روزهای ماه عسل رو به یاد میآورد و میگوید: "بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. آنجا برای اسب سواری هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم مخوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود. سر راهمان آن اسب ناگهان پرید و همسرم را از زین انداخت. همسرم خودش را جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت: "این بار اولت هست".
بعد یک مدت، دوباره همان اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت:"این بار دومت هست".
و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم را انداخت؛ همسرم با آرامش تفنگش را از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و آن اسب را کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم: "چکار کردی روانی؟ دیوانه شدی؟ حیوان بیچاره را چرا کشتی؟"
همسرم یه نگاهی به من کرد وگفت: "این بار اولت هست".
قبل هر چیزی سلام
کلی داستان و مطلب قشنگ گذاشتم تو صفحات وبلاگ
امتحانشون مجانیه . ضرر هم نداره فقط نظر و راهنمایی یادتون نره
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :
- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :
- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :
- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :
- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :
- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . .
اینا رو گذاشتم بعد کلی روز عشق و حال فقط اومدم حاضری بزنم و برم
دوستی فصل قشنگیست پر از لاله سرخ دوستی تلفیق شعور من و توست دوستی رنگ قشنگیست به رنگ خدا دوستی حس عجیبیست میان من و تو
.........................
یاد باد انکه ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غم دیده ما شاد نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
.........................................
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند... ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند... از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند... ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانهای بدنام گفتند
..................................
آهى عجیب مى کشم امشب بیاد تو.خود را صلیب میکشم امشب بیاد تو.نعنا و پرتقال که هیچ است اى رفیق.دارم دوسیب میکشم امشب؛ بیاد تو.
..........................
خوشــبختی هایم را با عجله در ســرنوشــتم نوشته بودند ، بد خط بود ! روزگــار آنها را نتوانست بخواند … !!
.........................
بخند اما سعی کن سرمایه ی خنده ات محصول گریه ی دیگری نباشد
..................................
مردی نزد روانپزشکی رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.دکتر گفت به فلان سیرک برو.آنجا دلقکی هست اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود.مردلبخندی زد و گفت :من همان دلقکم
............................
بهش بگی دوسش داری پرو میشه میره ا بهش بگی ازش بدت میاد نا امید میشهو میره ،ا محبت کنی خوشی میزنه زیر دلش و میره ،ا محبت نکنی ، از یکی دیگه محبت میگیره و میره ...ا خلاصه اومده که بره ... خودتو خسته نکن
..........................
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریاست؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی ست که از روز ازل ناپیداست
.........................
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﺧﻮﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﻗﻀﺎ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺷﺒﺎ ﺧﻮﺭﻭ ﭘﻒ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﯿﭻ ﺷﺐ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﺗﺎ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ. .ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﭘﯿﺮ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻦ خسته ﺍﻡ ﺗﻮ ﺷﺒﻬﺎ ﺧﻮﺭﻭ ﭘﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ..... ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﮔﻔﺖ:ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺩﺭﻭﻏﻪ ﺍﮔﻪ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻋﺸﻖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﺕ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﺣﺎﻻ ﭘﺸﯿﻤﻮﻧﯽ ﻭ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﯾﺎﺭﯼ...ﭼﻪ ﺷﺒﯽ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﻋﻮﺍ ﻭ...ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺮﺍﯼ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮ ﺩﻥ ﺣﺮﻓﺶ ﺷﺐ ﻭﻗﺘﯽ ﺯﻧﺶ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﺻﺪﺍﺵ ﺭﻭ ﺿﺒﻂ ﮐﺮﺩ. ﺻﺒﺢ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﺯﻧﺶ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻪ ﺍﻣﺎ ﻧﺸﺪ.....ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭘﻴﺮ ﻣﺮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺒﺎ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺭﻭﭘﻒ ﺯﻧﺶ ﮐﻪ ﺿﺒﻂ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﻣﻴﺒﺮﺩ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﻧﻤﯽ ﮔﻔﺘﻢ
.........................
سعی نکن متفاوت باشی فقط (خوب) باش این روزها (خوب) که باشی خیلی متفاوتی
.......................
لا لا لا لا بخواب دنیا خسیسه واسه کمتر کسى خوب مینویسه یکى لبهاش همیشه غرق خندس یکى پلکاش تو خوابم خیس خیسه یکى داره هزارو یک ستاره یکى جز یاده تو چیزى نداره
...........................
تو این دنیای پر غصه بیا و باور من باش / بذار باور کنم هستی نه با شاید نه با ای کاش
....................
درددلهایت را به کسی نگو ! چون یاد می گیرند چگونه دلت را به درد بیاورند !
به نیمکتش نگاه میکنم، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ...روم نشد!
***
جشن فارغ التحصیلیه
میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی...روم نشد !
***
پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد.
نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ، میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد .
***
رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد .
***
امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم ، هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نمیشه ، کاش اون یه روز بهم بگه دوستم داره ...
حواست باشد جایی که تکیه می دهی محکم باشد.حواست باشد به هر دیواری تکیه ندهی،نه اینکه دیوار نا مطمئن باشد،نه...بلکه شاید دیوار تکیه گاه دیگرانی بوده که سستش کرده اند که لرزانده اند پایه هایش را...دیوار باش اما تکیه گاه هر کسی نباش...
روزی میرسه که می فهمی داره تموم می شه.اونجاست که باید بدونی یک چیزهایی رو باید برای خودت حفظ کنی.اگه دوست داری.اگه عاشقی برای خودت باش.کسی رو مجبور نکن که دوستت داشته باشه.ارزش دوست داشتن به مال خود بودنه نه مجبور کردنه دیگری.فقط آرزوی خوش بختی کن.
همون اندازه برای خودتون این فرض رو که یه آدم منفور می تونه یه عمل خوب انجام بده رو قرار بدین که یه آدم خوب می تونه یه عمل بد انجام بده.شوکه نشین نظرتون رو هم عوض نکنین.فقط نگاه کنین و...درس بگیرین.
بعضی اوقات روی غم سکه برای شما می افتد.مسلما غم را حس خواهید کرد.اما مطمئن باشید سکه روی دیگری هم دارد.غم ها روزی به پایان می رسند.شما راهتان را بروید.
تجربه بهم نشون داده وقتی کسی برای حرفام تره خورد نکرد و فقط حرفای خودش رو زد.من بهتره سکوت کنم.بذار نتیجه ای رو که خودش می خواد بگیره.
هیچوقت وارد دنیایی نشید که دنیای یکی دیگه است.چون مسلما شما اضافی خواهید بود و از ارزشتون کم خواهد شد.
سعی کنید در کنار کسی باشید که برای خودتان و احساستان حداقل نیم کیلو تره هم که شده خرد کند...
نترسیین و احساستون رو به طرفتون بگید.اما منتظر جواب نباشید.خودتون منطق رو رعایت کنید.با منطق جواب براتون حل می شه.
هیچوقت جایی نرین که بعدا حذفتون کنن....یا فکر نکنین جایی که هستین عزیزین.شاید دارن سر کارتون می زارن یا اینکه شما مقطعی هستین...
حالا که هوا سرد شده بیا برای هم بافتنی ببافیم ...
من زنجیر پاره شده ی دست هایم را دور کمرت میبافم
تو هم آن دروغ های شیرینت را ...!!!
...
... یکیش خیلی گرمم میکرد
.
.
.
چی بود ؟
آهان !
دوستت دارم
پدری برای امتحان فرزندش یک قرآن،یک سکه ویک بطری مشروب روی میزگذاشت و با خود اندیشید اگر پسر قرآن را برداشت دیندار میشود، اگر سکه را برداشت کاسب و اگر مشروب رابرداشت خلافکار و بی بند وبار! وقتی پسر به خانه آمد قرآن را زیر بغلش گذاشت،سکه رادرجیب ومشروب راسرکشید!!پدر مطمئن شد پسرآخوند میشود
همیشه سخت ترین نمایش به بهترین بازیگر تعلق دارد، شاکی سختی های دنیا نباش، شاید تو بهترین بازیگر خدایی
و من پنداشتم او مرا خواهد برد به همان کوچه رنگین شده از تابستان به همان خانه بی رنگ و ریا به همان لحظه که بی تاب شوم او مرا خواهد برد به همان سادگی رفتن باد ... او مرا برد!!! ولی برد ز یاد
درد هم دردهای قدیم نمی دانم چرا کرخت شده ایم همه با قلبهای ترک خورده لبخند میزنیم با غرورهای له شدمان پشت چشم نازک میکنیم شاید درد راهم از چین وارد میکنند
نظرات ()