تاریک

 
نویسنده : حمید - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳

من زنم ...   

    با دست هایی که دیگر دلخوش نیست و قلبی که تکه تکه  شده   

    من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو

    میدانی ؟ درد آور است من عقایدم را و افکارم را تغییر دهم که تو به گناه نیفتی 

    اندام تراشیده ام به چشم هایت نمی آید و صدای دلنشینم همینطور
اما اگر غریبه ای بودم ستایشم می کردی و تحقیرم نمی کردی و از شنیدن صدایم خوشحال می شدی
اما من همسر توام افسوس!!!!!!!!!

   غمگینم که ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است و تو از زبان آنها به دروغ می شنوی خوش بحال همسرت!!!!!!
   
به همسرو دخترت که می رسی اما می شوی برج زهرمار،
همسر و دختری که برایت عزیزترینند و تو برایشان عزیزترینی و هم اکنون به لبخند و با تو بودن نیازدارند و بدان که فردا دیر خواهد بود برای صمیمیت

    غمگینم،  در زندگی حمایت نمی شوم و در تختخواب با کارهایت تحقیرمی شوم 

    و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی و بعدازظهرها همینطور
   
    غصه دارم که نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است
    غصه می خورم وقتی نمی توانم با تو شوخی کنم
اما تو به من فحش می دهی و ناسزا می گویی و بدون معذرت خواهی باز هم از من انتظار محبت داری

    من محتاج درک شدن نیستم  اما سزاوار آن هستم

    ناراحتم از اینکه خر فرض می شوم   و
آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری و می گویی یادم نیست
  
    میدانی؟

    خیلی دلت می خواست که من
بدبخت ی بودم که حتی میترسیدم باور کنم حقم پایمال شده 

    شکایت نمیکنم سکوت می کنم ... نه برای اینکه از زندگی راضی ام
    سکوت علامت رضایت نیستو من  اگر خوشحال باشم لبخند می زنم
    توی این فکرم که ، هیچ وقت خوابش را هم نمی دیدم همچین همسری داشته باشم
   که حتی به مادرم هم از من بدگویی کند مادری که من پاره تن اویم !!!!!!!!!  وا مصیبتا

 
 ببینم آنجا در اجتماع هم اندازه ی درون خانه ، جنس مؤنث را تحقیر می کنی
و می گویی تمام آنها خرابند ...؟؟
یا از دیدنش خوشحال می شوی و از شنیدن صدایش خوشحال تر

مادرت اگر روزی جرات پیدا کردی ازش بپرس

بیچاره سرخ می شود و جوابش را ...
 باور کن به خودش هم نمی دهد

   غمگینم

    از این همه بی کسی غمگینم


comment نظرات ()
تحقیر را باور نکن
نویسنده : حمید - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳

آزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکن

                                اکنون زمان زندگیست تاخیر را باور نکن

حرف از هیاهو کم بزن از آشتی ها دم بزن

                           از دشمنی پرهیز کن شمشیر را باور نکن

خود را ضعیف و کم ندان تنها در این عالم ندان

                                   تو شاهکار خالقی تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش

                        زیبا و زشتش پای توست تحقیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی

                            از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید

                                   پرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکن

                                                                                            شعر از :مهدی جوینی


comment نظرات ()
اضافه شدن یک همکار که به زودی همکاریش رو با این وبلاگ شروع میکند.
نویسنده : حمید - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱

اول سلام

دوم اینکه خوش امد میگم به دوست عزیزم کتی که قراره به من کمک کته و تو این وبلاگ مطلب بذاره

سوم اینکه اومدم چند تا داستان کوتاه برای شما دوستان عزیز توی صفحات بگذارم قشنگ بودن از دست ندهیدشان.

چهارم اینکه یه داستان قشنگ به مناسبت ازدواج خودم اینجا گذاشتم تا بدونید چرا با همسرم مشکلی ندارم

گاهی حجم دلتنگی هایم آن قدر زیـاد میشود که دنیا با تمام وسعتش برایَم تنگ میشود ... دلتنگم... دلتنگ کسی که گردش روزگارش به من که رسید از حرکـت ایستاد... دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید... دلتنگ خود َم... خودی که مدتهاست گم کر د ه ام .

نگو بار گران بودیمو رفتیم. نگو نامهربون بودیمو رفتیم. آخه اینها دلیل محکمی نیست. بگو با دیگران بودیم و رفتیم.

حوا:دوسم داری؟آدم:خبرمرگم مگه چاره ی دیگه ای هم دارم؟ و‎ ‎اینچنین بودعشق آغازشد.
 
راز زوج خیلی خوشبخت

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه‌های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشان (راز خوشبختیشان) را بفهمند.

سردبیر می‌پرسد: "آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یک همچین چیزی چطور ممکن است"؟

شوهر روزهای ماه عسل رو به یاد می‌آورد و می‌گوید: "بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. آنجا برای اسب سواری هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم مخوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود. سر راهمان آن اسب ناگهان پرید و همسرم را از زین انداخت. همسرم خودش را جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت: "این بار اولت هست".

بعد یک مدت، دوباره همان اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت:"این بار دومت هست".

‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم را انداخت؛ همسرم با آرامش تفنگش‌ را از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و آن اسب را کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم: "چکار کردی روانی؟ دیوانه شدی؟ حیوان بیچاره را چرا کشتی؟"

همسرم یه نگاهی به من کرد وگفت: "این بار اولت هست".


comment نظرات ()
به واقع نمیتونم عنوانی براش بذارم
نویسنده : حمید - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

قبل هر چیزی سلام

کلی داستان و مطلب قشنگ گذاشتم تو صفحات وبلاگ

امتحانشون مجانیه . ضرر هم نداره فقط نظر و راهنمایی یادتون نره

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :
- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :
- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :
- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :
- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :
- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . .


comment نظرات ()
یه سری مطلب نصفه و نیمه
نویسنده : حمید - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۸

اینا رو گذاشتم بعد کلی روز عشق و حال فقط اومدم حاضری بزنم و برم

دوستی فصل قشنگیست پر از لاله سرخ دوستی تلفیق شعور من و توست دوستی رنگ قشنگیست به رنگ خدا دوستی حس عجیبیست میان من و تو

.........................

یاد باد انکه ز ما وقت سفر یاد نکرد

                          به وداعی دل غم دیده ما شاد نکرد

                                                 دل به امید صدایی که مگر در تو رسد

                                                                 ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

.........................................

گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند... ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند... از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند... ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند

..................................

آهى عجیب مى کشم امشب بیاد تو.خود را صلیب میکشم امشب بیاد تو.نعنا و پرتقال که هیچ است اى رفیق.دارم دوسیب میکشم امشب؛ بیاد تو.

..........................

 خوشــبختی هایم را با عجله در ســرنوشــتم نوشته بودند ، بد خط بود ! روزگــار آنها را نتوانست بخواند … !!

.........................

بخند اما سعی کن سرمایه ی خنده ات محصول گریه ی دیگری نباشد

..................................

مردی نزد روانپزشکی رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.دکتر گفت به فلان سیرک برو.آنجا دلقکی هست اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود.مردلبخندی زد و گفت :من همان دلقکم

............................

بهش بگی دوسش داری پرو میشه میره ا بهش بگی ازش بدت میاد نا امید میشهو میره ،ا محبت کنی خوشی میزنه زیر دلش و میره ،ا محبت نکنی ، از یکی دیگه محبت میگیره و میره ...ا خلاصه اومده که بره ... خودتو خسته نکن

..........................

سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریاست؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی ست که از روز ازل ناپیداست

.........................

ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﺧﻮﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﻗﻀﺎ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺷﺒﺎ ﺧﻮﺭﻭ ﭘﻒ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﯿﭻ ﺷﺐ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﺗﺎ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ. .ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﭘﯿﺮ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻦ خسته  ﺍﻡ ﺗﻮ ﺷﺒﻬﺎ ﺧﻮﺭﻭ ﭘﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ..... ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﮔﻔﺖ:ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺩﺭﻭﻏﻪ ﺍﮔﻪ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻋﺸﻖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﺕ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﺣﺎﻻ ﭘﺸﯿﻤﻮﻧﯽ ﻭ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﯾﺎﺭﯼ...ﭼﻪ ﺷﺒﯽ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﻋﻮﺍ ﻭ...ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺮﺍﯼ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮ ﺩﻥ ﺣﺮﻓﺶ ﺷﺐ ﻭﻗﺘﯽ ﺯﻧﺶ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﺻﺪﺍﺵ ﺭﻭ ﺿﺒﻂ ﮐﺮﺩ. ﺻﺒﺢ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﺯﻧﺶ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻪ ﺍﻣﺎ ﻧﺸﺪ.....ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭘﻴﺮ ﻣﺮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺒﺎ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺭﻭﭘﻒ ﺯﻧﺶ ﮐﻪ ﺿﺒﻂ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﻣﻴﺒﺮﺩ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﻧﻤﯽ ﮔﻔﺘﻢ

.........................

 سعی نکن متفاوت باشی فقط (خوب) باش این روزها (خوب) که باشی خیلی متفاوتی

.......................

لا لا لا لا بخواب دنیا خسیسه واسه کمتر کسى خوب مینویسه یکى لبهاش همیشه غرق خندس یکى پلکاش تو خوابم خیس خیسه یکى داره هزارو یک ستاره یکى جز یاده تو چیزى نداره

...........................

تو این دنیای پر غصه بیا و باور من باش / بذار باور کنم هستی نه با شاید نه با ای کاش

....................

درددلهایت را به کسی نگو ! چون یاد می گیرند چگونه دلت را به درد بیاورند !


comment نظرات ()
فقط روم نشد
نویسنده : حمید - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤

به نیمکتش نگاه میکنم، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ...روم نشد!

***
جشن فارغ التحصیلیه
میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی...روم نشد !

***
پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد.

نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ، میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد .

***
رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد .

***
امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم ، هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نمیشه ، کاش اون یه روز بهم بگه دوستم داره ...


comment نظرات ()
چند تانصیحت(سرقت شده از وبلاگ بی سرزمبن تر از باد)
نویسنده : حمید - ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤

حواست باشد جایی که تکیه می دهی محکم باشد.حواست باشد به هر دیواری تکیه ندهی،نه اینکه دیوار نا مطمئن باشد،نه...بلکه شاید دیوار تکیه گاه دیگرانی بوده که سستش کرده اند که لرزانده اند پایه هایش را...دیوار باش اما تکیه گاه هر کسی نباش...

روزی میرسه که می فهمی داره تموم می شه.اونجاست که باید بدونی یک چیزهایی رو باید برای خودت حفظ کنی.اگه دوست داری.اگه عاشقی برای خودت باش.کسی رو مجبور نکن که دوستت داشته باشه.ارزش دوست داشتن به مال خود بودنه نه مجبور کردنه دیگری.فقط آرزوی خوش بختی کن.

همون اندازه برای خودتون این فرض رو که یه آدم منفور می تونه یه عمل خوب انجام بده رو قرار بدین که یه آدم خوب می تونه یه عمل بد انجام بده.شوکه نشین نظرتون رو هم عوض نکنین.فقط نگاه کنین و...درس بگیرین.

بعضی اوقات روی غم سکه برای شما می افتد.مسلما غم را حس خواهید کرد.اما مطمئن باشید سکه روی دیگری هم دارد.غم ها روزی به پایان می رسند.شما راهتان را بروید.

تجربه بهم نشون داده وقتی کسی برای حرفام تره خورد نکرد و فقط حرفای خودش رو زد.من بهتره سکوت کنم.بذار نتیجه ای رو که خودش می خواد بگیره.

هیچوقت وارد دنیایی نشید که دنیای یکی دیگه است.چون مسلما شما اضافی خواهید بود و از ارزشتون کم خواهد شد.

سعی کنید در کنار کسی باشید که برای خودتان و احساستان حداقل نیم کیلو تره هم که شده خرد کند...

نترسیین و احساستون رو به طرفتون بگید.اما منتظر جواب نباشید.خودتون منطق رو رعایت کنید.با منطق جواب براتون حل می شه.

هیچوقت جایی نرین که بعدا حذفتون کنن....یا فکر نکنین جایی که هستین عزیزین.شاید دارن سر کارتون می زارن یا اینکه شما مقطعی هستین...


www.virgemgirl.blogfa.com


comment نظرات ()
 
نویسنده : حمید - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤

حالا که هوا سرد شده بیا برای هم بافتنی ببافیم ...

من زنجیر پاره شده ی دست هایم را دور کمرت میبافم

تو هم آن دروغ های شیرینت را ...!!!
...
... یکیش خیلی گرمم میکرد
.
.
.
چی بود ؟

آهان !

دوستت دارم

 

پدری برای امتحان فرزندش یک قرآن،یک سکه ویک بطری مشروب روی میزگذاشت و با خود اندیشید اگر پسر قرآن را برداشت دیندار میشود، اگر سکه را برداشت کاسب و اگر مشروب رابرداشت خلافکار و بی بند وبار! وقتی پسر به خانه آمد قرآن را زیر بغلش گذاشت،سکه رادرجیب ومشروب راسرکشید!!پدر مطمئن شد پسرآخوند میشود

همیشه سخت ترین نمایش به بهترین بازیگر تعلق دارد، شاکی سختی های دنیا نباش، شاید تو بهترین بازیگر خدایی

و من پنداشتم او مرا خواهد برد به همان کوچه رنگین شده از تابستان به همان خانه بی رنگ و ریا به همان لحظه که بی تاب شوم او مرا خواهد برد به همان سادگی رفتن باد ... او مرا برد!!! ولی برد ز یاد

درد هم دردهای قدیم نمی دانم چرا کرخت شده ایم همه با قلبهای ترک خورده لبخند میزنیم با غرورهای له شدمان پشت چشم نازک میکنیم شاید درد راهم از چین وارد میکنند

 


comment نظرات ()
نامه یک پسر شیطون به خدا !!!! ...
نویسنده : حمید - ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧
 
    "کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام.
    بابی پسر خیلی شری بود.
    همیشه اذیت می کرد.
    مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

    بابی گفت، آره.
    مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

    نامه شماره یک
    سلام خدای عزیز
    اسم من بابی هست.
    من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
    دوستدار تو
    بابی
    ....
    بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

    نامه شماره دو
    سلام خدا
    اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
    بابی
    ....
    اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

    نامه شماره سه
    سلام خدا
    اسم من بابی هست.
    درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
    بابی
    ....
    بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده.
    واسه همین پارش کرد.
    تو فکر فرو رفت.
    رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا.
    مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
    ....
    بابی رفت کلیسا.
    یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد.
    ....
    بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

    نامه شماره چهار
    سلام خدا
    " مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده! "

comment نظرات ()
سلامتی
نویسنده : حمید - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳

 

سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نزاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره
.
سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه . . .
.
به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست . . .
.
به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات
به جای اینکه تَرکمون کنن درکمون می کنن . . .
.
سلامتی اونایی که
درد دل همه رو گوش میدن
اما معلوم نیس خودشون کجا درد دل میکنن . . .
.
به سلامتی اون رفتگری که تو این هوا داره به عشق زن بچش
کوچه و خیابون رو جارو میزنه که یه لقمه نون حلال در بیاره . . .
.
سلامتی اونایی که تو این هوای دو نفره با تنهاییشون قدم میزنن . . .
.
به سلامتی اونهائی که دوست دارم رو درک می کنند
و اونو به حساب کمبودهات نمی ذارن . . .
.
به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه . . .
.
به سلامتی همه باباهایی که
رمز تموم کارتهای بانکیشون شماره شناسنامشونه !
.
به سلامتی کسی که هنوز دوسش داری
ولی دیگه مال تو نیست . . .
.
سلامتی مادر
که وقتی غذا سر سفره کم بیاد
اولین کسی که از اون غذا دوس نداره خودشه . . .
.
به سلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دایمیه!
.
به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که
بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند . . .
.
به سلامتی مادر که بخاطر ما هیکلش به هم خورد !
.
به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره
به راننده گفت :پول خورد ندارم مال همه رو حساب کن….!
.
به سلامتی بیل!
که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه . . .
.
به سلامتی سیم خاردار!
که پشت و رو نداره
.
به سلامتی اونی که بیکسه، ولی ناکس نیست . . .
.
به سلامتی اونایی که
چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه
چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه . . .
.
به سلامتی حلقه های زنجیر
که زیر برف و بارون میمونن زنگ میزنن ولی هم دیگه رو ول نمیکنن . . .
.
گل آفتابگردان را گفتند:
چراشبها سرت را پایین می اندازی؟
گفت :ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم
به سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند . . .
.
به سلامتی همه ی اونایی که مارو همین جوری که هستیم دوس دارن . . .
.
بسلامتی اون دختری که حاضر زیر بارون خیس بشه ولی‌ سوار ماشین هیچ پسری نشه . . .
.
به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :
اون رفیق منه
وقتی باختم گفت :
من رفیقتم . . .
.
به سلامتی کسی که بهش زنگ میزی…..خوابه
ولی واسه این که دلت رو نشکنه
میگه:خوب شد زنگ زدی….باید بیدار میشدم . . .
.
به سلامتی‌ اون بچه‌ای که شیمی‌ درمانی کرده همه ی موهاش ریخته
به باباش میگه بابا من الان شدم مثل رونالدو یا روبرتو کارلوس؟
باباش میگه قربونت برم از همه اونا تو خوش تیپ تری . . .
.
به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته
بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌
انگشت کوچیکهٔ عشقم هم نیستی . . .
.
به سلامتی اونایی که
چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه
چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه . . .
.
به سلامتی دریا که همه با لبش خاطره دارن !
.
به سلامتی همه اوونایی که
دلشون از یکی دیگه گرفته
ولی برای اینکه خودشون رو آروم کنن
میگن بخاطره غروب پاییزه . . .
.
بسلامتی با ارزش ترین پول دنیا “تومن”
چون هم تو هستی توش، هم من . . .
.
به سلامتی اونایی که اگه صد لایه ایزوگامشون
هم بکنن بازم معرفت ازشون چیکه میکنه . . .
.
سلامتی اونایی که دوسشون داریم و نمیفهمن !
آخرشم دق میدن مارو !
.
سلامتی همه کلاس اولی ها که تازه امسال یاد میگیرن سلامتی درسته نه صلامتی!
.
بسلامتیه اون پسری که خواست آدم بشه
ولی یه دختر اومد تو زندگیش و نذاشت
همیشه پای یک زن در میان است !
.
سلامتی پسر بچه های قدیم که پشت لبشونو با ذغال سیاه می کردن
که شبیه باباهاشون بشن
نه مثل جوونای امروز ابروهاشونو نازک می کنن که شبیه ماماناشون بشن !
.
به سلامتی مهره های تخته نرد که تا وقتی رفیقشون تو حبس حریف به احترامش بازی نمی کنن !.......
به سلامتی کسیکه تو خیالمونه ولی بیخیالمونه...
.
به سلامتی دوست خوبی که
مثل خط سفید وسط جاده است,
تکه تکه میشه
ولی بازم پا به پات میاد
.
به سلامتی باغچه ای که خاکش منم گلش تویی و خارش هرچی نامرده
.
.به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه
میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ،
اما بچه اش خجالت میکشه
به دوستاش بگه این پدرمه
.
سلامتی نوشابه که خانواده داره و خیلی ها ندارن !
.
به سلامتی سندباد که کل دنیا رو با شلوار کردی دور زد
.
و در آخر به سلامتیه دوست نازنینی که گفت:
قبر منو خیلی بزرگ بسازین…. چون یه دنیا ارزو با خودم به گور میبرم !
.
(به سلامتی تو)
چهار جمله تکان دهنده!
زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت : ‌ای شیخ ! خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که...
افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟


comment نظرات ()
دلیلی برای دوست داشتن
نویسنده : حمید - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

 

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

 

گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

 

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

 

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه که نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

 

و اینو برای همسرم میگذارم

می دونی سکوت تویه فرصت طلاییه

 

 

می دونی مه خنده هات امید هر فدایییه

 

می دونی نگاه تو

 

خنجری توی قلبم

 

می دونی بدون تو

 

دنیا رو تاریک می بینم

 

می دونی بدون تو

 

غصه و ماتم می گیره

 

می دونی تو نباشی می میرم حکمم از قبل می دونم

 

تو نباشی می میرم  تو نباشی می میرم

 


یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد . نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را ...

 

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم ...

 

یادم باشد در برابر فریاد ها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم ...

 

یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاک زیستن ...

 

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست . باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ...
گاهی تمام آنچه که یک انسان نیاز دارد ،
دستی است که بگیرد، و
قلبی است که بفهمد...
عاشقت خواهم ماند بی آن که بدانی دوستت خواهم داشت بی آن که بگویم درد دل خواهم گفت بی هیچ گمانی گوش خواهم داد بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست بی آن که حس کنی در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حراراتی این گونه شاید احساسم نمیرد
 

comment نظرات ()
کلمات...
نویسنده : حمید - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳
 
پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.
بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش.
سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن.
خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن.
ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر.
بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش.
سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.
روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.
ضعیف ترین کلمه "حسرت"است... آن را نخور.
تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه "غرور"است... بشکنش.
سست ترین کلمه "شانس"است... به امید آن نباش.
شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.
لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.
حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگیر.
ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده.
اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن.
بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی"است... مراقب آن باش.
دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.
زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش.
زشت ترین کلمه "دورویی"است... یک رنگ باش.
ویرانگرترین کلمه "تمسخر"است... دوست داری با تو چنین کنند؟
موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو.
آرام ترین کلمه "آرامش"است... به آن برس.
عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن.
دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت"است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود.
سخت ترین کلمه "غیرممکن"است... وجود ندارد.
مخرب ترین کلمه "شتابزدگی"است...مواظب پلهای پشت سرت باش.
تاریک ترین کلمه "نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن.
کشنده ترین کلمه "اضطراب"است...آن را نادیده بگیر.
صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.
بی ارزش ترین کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر.
ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن.
قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"آست... راز زیبائی در آن نهفته است.
تمیزترین کلمه "پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست.
رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان.
تنهاترین کلمه "گوشه گیری"است...بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.
محرک ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است.
.... و هدفمندترین کلمه "موفقیت"است... پس پیش به سوی آن.

comment نظرات ()
زیباترین
نویسنده : حمید - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٢

 

زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود

زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو بود

زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود

زیباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار تو بود

زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود

زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود

زیباترین تنهاییم گریه برای تو بود

وزیباترین اعترافم

عشق تو بود

دارم ازدواج میکنم

همتون رو شوکه کردم نه

ولی جدی جدی تونستم گذشته رو بذارم تو یه صندوق طلایی و به اینده فکر کنم. اما دوست داشتم گذشته رو تکرار کنم.


comment نظرات ()
تقدیم به همه اونایی که دوستشان داریم
نویسنده : حمید - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦

عشـق یعنـی هـمون سـلام اول
عـشق یعنـی مـایهقـوتقـلـب
عشق یعنیانفجاراحساسات
عشق یعنی کم کردن فاصله ها
عشق یعنیکلید یک رابطهای محکم
عشق یعنیدر موفقیت هم شریک بودن
عشق یعنی کاری کنی که راحت پیدات کنه
عشق یعنی مثل اشرف زاده ها باهاشرفتارکنی
عشق یعنیکسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه
عشق یعنی وقتی باهاش قرار داری به خودت برسی
عشق یعنی یک عالمه حرف رو با یه اشاره گفتن
عشق یعنی هولش بدی تو یک مسیر درست
عشق یعنی یه بازی که تمومی نداره
عشق یعنی از هیکلش تعریف کنی
عشق یعنی من وتو ما میشویم
عشق یعنی حرفشو باورکنی
عشـق یـعنی جادوشکنی
 
 

عشق بی پایان..

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه
با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .

عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین
درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند: "باید
ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و
شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به
عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم
و صبحانه را با او
می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر
دارد. چیزی را متوجه
نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه
کسی هستید، چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من
که می‌دانم او چه کسی است ...!

comment نظرات ()
یک عاشقانه آرام: بیا گردو بخور!
نویسنده : حمید - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦
روز/داخلی/کتابخانه دانشکده:
نازیلا مددپور در حاشیه جزوه اش قلبی را با یک تیر رسم می کند و کنارش می نویسد: I Love U, Masood . در همان لحظه مسعود فردمنش وارد کتابخانه می شود و کنار میز نازیلا رد می شود.
نازیلا: اِاِ ... ببخشید آقای فردمنش ... سلام.
مسعود با صدای نازیلا برگشته و کناز میز او می رود.
مسعود: علیک سلام! ... من می شناسم شما رو؟
نازیلا: ما همرسته ای و همدوره ای هستیم. من نازیلا هستم. نازیلا مددپور. به جا آوردید؟
مسعود: نه متاسفانه. خُب امرتون؟
نازیلا: چیز خاصی نبود. نه اینکه امتحانها نزدیکه، داشتم درس می خوندم. یه سوالی پیش اومد واسم. می شه از شما بپرسم؟
مسعود: بله ... خواهش می کنم.
نازیلا جزوه اش را جلوی او می گذارد و جایی از جزوه را به او نشان می دهد که قلب را کشیده است.
نازیلا: من اینجا رو درست متوجه نمی شم.
مسعود: آهان ... ببینید اینجا منظورش اینه که باید اول گشتاور رو حساب کنیم بعدش با در نظر گرفتن علامت اون بیایم قضاوت کنیم که ...
نازیلا: آهان ... پس منظورش اینه. ببخشید شما بلدید انگلیسی بخونید؟
مسعود: خُب ... بله. چطور؟
نازیلا: می شه بگید اینجا چی نوشته؟
مسعود: نوشته، مسعود عاشقتم ... چه جالب! اسم من هم مسعوده. این جزوه واسه کیه؟
نازیلا: مال منه.
مسعود: اسم شوهرتون مسعوده؟ ... سلام بنده رو بهشون برسونید... واقعا چه حسن تصادفی!
نازیلا: من مجردم... هنوز ازدواج نکردم.
مسعود: اِاِ ... خوب کاری کردید. چه عجله ایه. با خیال راحت درستون رو بخونید. بعد ایشالا یه مورد خوب پیدا می شه. چه حوصله ای دارید از الآن بیافتید به شوهر داری و خونه داری و فردا هم که نق نق بچه و تا آرنج دستتون تو کثافت بچه.
نازیلا: ولی من قصد دارم ازدواج کنم.
مسعود: پس اینطور. آهان... عجب خنگی هستم من. اسم نامزدتون مسعوده... خیره ایشالا. به پای هم پیر شید.
نازیلا: نخیر... من از یه پسری خوشم میآد که اسمش مسعوده.
مسعود: من می شناسمش؟ البته ببخشید فضولی می کنم ها. شاید کمکی از دستم بر بیاد.
نازیلا: شما می تونید بهم کمک کنید. لطف کنید یه کم آب هویج بخورید که من رو بهتر ببینید، یه کم هم گردو که از این خنگ بازی ها خلاص شید... ببخشید مزاحم شدم... خداحافظ.
نازیلا جزوه و کتابش را جمع می کند و از کتابخانه با عصبانیت خارج می شود.
مسعود: خداحافظ... ولی خانم ممدپور من به هویج آلرژی دارم. (با خودش صحبت می کند) مسعود کدوم خریه دیگه؟ ما تو رشته امون دیگه مسعود نداریم. دختره پاک خل شده. تو توهمه.

روز/خارجی/پارک پنج سال بعد)
یک دختر 3 ساله در حال بازی در پارک است. مسعود و نازیلا کنار هم نشسته اند و به بازی دخترک نگاه می کنند.
نازیلا: آرزو، یه کم آروم تر دخترم. می خوری زمین پات اوف می شه ها.
مسعود: امروز داشتم کتابها و جزوه های دانشگاه رو مرتب می کردم، بذارم تو انباری. می دونی چی دیدم؟
نازیلا: چی دیدی؟
مسعود: جزوه فیزیکت رو دیدم. گوشه اش نوشته بودی: I Love U, Masood. یادت افتاد؟
نازیلا: آره ... اون روز تو کتابخونه. عجب خری بودم من!
مسعود: این مسعود که عاشقش بودی حالا کی بود؟ اون موقع که نفهمیدم. آخه تو دانشکده یکی من، مسعود بودم. یکی هم استاد آرمایشگاه مدار. نکُنه؟ ...
نازیلا: بیا بابا. بگیر اینها رو. یه کم گردو بخور، واست خوبه.

شب/داخلی/رستوران35 سال بعد)
فارغ التحصیلان هم دوره نازیلا و مسعود دور هم در یک رستوران جمع شده اند و یاد گذشته را زنده می کنند. همه دور میز غذا نشسته اند و بعد از غذا مشغول خوردن دسر هستند.
مسعود: ببین زن، ساسان تابنده چقدر پیر شده؟
نازیلا: آره خُب. مثل تو. ماها مثلا 60 سالمونه الآن.
مسعود: چی گفتی؟ ... بلندتر بگو زن. نمی شنوم... ساسان رو می گم. پیرمرد خرفت عجب بد نگاه می کنه بهت.
یکی از حضار به نام مرتضی بلند می شود.
مرتضی: از اینکه همه تون تشریف آوردید، متشکرم. از دوره 45 نفره ما، الآن فقط 32 نفر زنده موندن که از اون ها هم 27 نفرشون الآن اینجا ان. برای یادبود من یه تقدیرنامه هایی رو آماده کردم که می خوام بهتون بدم. اولین نفر تقدیرنامه مسعود تابنده است.
حضار همه کف می زنند. مسعود بلند می شود که تقدیرنامه را بگیرد.
مرتضی: مسعود فردمنش نه. مسعود تابنده یا همون ساسان خودمون.
حضار می خندند و مجدد کف می زنند.
مسعود: پس اینطور. بالاخره پیداش کردم. پس اون I Love U, Masood همین آقا ساسان خودمونه. نازیلا خاک تو اون سرت. تو عاشق این پیر مرد خرفت بودی.
مسعود بلند می شود تا یقه تابنده را بگیرد که نازیلا جلو او را می گیرد.
نازیلا: زشته، خجالت بکش. شصت سالته... بابا خره من عاشق تو بودم. اون مسعود تو بودی.
مسعود لبخند بزرگی بر لبانش ظاهر می شود. کمی دندانهای مصنوعی اش را جابجا می کند و با وقار می نشیند.
مسعود: عزیزم، می شه یه کم گردو بهم بدی؟

روز/خارجی/قبرستان هفت ماه بعد)
نازیلا را به خاک سپرده اند و مسعود کنار قبر او زیر یک درخت تنومند و بزرگ ایستاده و اشک می ریزد. روی سنگ قبر نازیلا نوشته اند: «همرشته ای، همدوره ای، همکلاسی و همسر عزیزم، نازیلا. I Love U,Nazila. به یاد تو. مسعود فردمنش نه مسعود تابنده یا همون ساسان خودمون.»
یک عدد گردو از درخت جدا شده و می خورد فرق سر مسعود. گردو می افتد روی قبر نازیلا و کنار اسمش آرام می گیرد.

comment نظرات ()
دعایم کن ...
نویسنده : حمید - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٠

سلام فاحشه!
تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو ،رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه ای نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که می دانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در  در دنیای امروز من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این«ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان

شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.

من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!


فاحشه!!!… دعایم کن

 


comment نظرات ()
تقدیمی به عشق قدیمی
نویسنده : حمید - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩

مژگان بیست و هفت ماه و بیست ونه روز از عقد اسمونیت میگذره

اما گذشت زمان

ورود ادمای جدید به زندگیم

بی وفایی تو

مشروب

سیگار

کار

خستگی

خانواده

امیر حسین و نازنین

مریضیم

بیمارستان

اوارگیم

تنهاییم

زندگی تو شهرای مختلف

توصیه و خواهش تو و...

همه و همه هنوز نتونستن تو رو از تو ذهن من پاک کنن و این یه کوله بار پر درده.

کی میفهمه من چی میکشم

دوست دارم مثل همیشه مهربون بی وفا


comment نظرات ()
گله دارم از این روزگار
نویسنده : حمید - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩

سلام امروز داغون داغونم نمیدونم باید چی کار کن

سراغ کی برم یقه کی رو بگیرم از کی شکایت کنم

اخه خدا یه بار فقط یه بار بهم بگو چرا من

اخه این انصافه

من که تنهام حتی تنها تر از تو

چرا باید بین همه ی اونایی که دوسشون دارم تنها باشم

چرا باید بابام برام زیر و رو بکشه

مگه براش بچه بدی بودم

من چیکار کرده بودم من که سرم به زندگی خودم گرم بود من سر کی کلاه گذاشتم از عشق کی سواستفاده کردم دل کدوم یکی از بنده هاتو شکوندم

خدا دلم گرفته خسته شدم بریدم دیگه بسه چند بار باید بکشم خستم دیگه بسه.

 

غر غر یه جنگجوی خسته

که دیگه بسشه

دعا کنید مشکلات تموم بشه

نه این تسلیم بشه


comment نظرات ()
خاطری از خاطرات
نویسنده : حمید - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢

امروز میخوام یه سری نوشته رو که در زمان خدمت و این دوسال خونه نشینی جمع اوری کردم براتون بذارم

یه چند تا نامه نفرستاده هم دارم که نزدیک به دو سال میشه که یه جایی دور از چشم همه است

میخوام بذارم اینجا مطمئنم همه میخوننش به جز اونی که باید بخونه.(الان نمیذارمشونا بعدا)

 

چه سخت است تنهایی تنهایی رو تحمل کنی ، تحمل کنی تنهایی را ،

و چه سخت است در تنهایی مردن ،

در تنهایی زنده بودن ، باید اعتراف کنم که نمیتوانم بدون او شاد باشم و زندگی کنم

باید اعتراف کنم که مرگ را بیشتر از زندگی بدون او دوست دارم.

 

گردش دور قمر را نه تو دانی و نه من

                                          وقت اغاز سفر را نه تو دانی و نه من

 

من ان خنجر به پهلویم که دردم را نمیگویم

             به زیر ضربه های غم نیاید خم به ابرویم

 

باید اهسته نوشت ، با دلی خسته نوشت

با لبی بسته نوشت ، روی هر سنگ نوشت

تا همه بدانند ، تا همه بخوانند ، که دل هیچ کس نمیسوزد برای دل تنگم

مگر بسوزد همان شمعی که می سوزد سر خاکم .

 

شبی از درد دل گفتم قلم را

              بیا بنویس درد دلم را

قلم گفت برو ای بیچاره عاشق

           ندارم طاقت کوه غم را

 

بیچاره اهویی که صید پنجه شیراست

بیچاره تر شیری که صید چشم اهویست

 

زندگی چیست ؟

اگر خنده است ، چرا می گرییم.

اگر گریه است ، چرا می خندیم.

اگر مرگ است ، چرا زندگی می کنیم .

اگر زندگی است ، چرا میمیریم .

اگر عشق است چرا به آن نمیریسم .

اگر عشق نیست چرا عاشقیم.

 

چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم

                                        و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا می رویم

         و میان این دو سادگی معمایی می سازیم به نام زندگی

 

دوست داری کدوم باشی سیب سرخ یا برگ سبز

             سیب سرخ در ابتدای کمال سقوط می کند

                          اما برگ سبز در انتهای زوال سقوط میکند

 

من و او همسفری یکدل و یکدانه شدیم

هم ره دلشدگان راهی میخانه شدیم

قدمی رنجه کنید و در بگشایید

طرب اینجاست بیایید که پیمانه شدیم

 

بلند آسمان ایران جایگاه من است

کهن دیار کرد همان سرای من است

 

به طواف کعبه رفتم

                 به حرم رهم ندادند

 

 

از تن تو هرچقدر که قوی تر باشی  ترسی ندارند از گاو که گنده تر نمیشوی (میدوشنت)

از خر که قوی تر نمی شوی بارت می کنند

از اسب که دونده تر نمی شوی سوارت می شوند

اما انها فقط از فهمیدن تو میترسند.

 

ما باید به اثبات هستی خویش بپردازیم

                                             بوس لی

 

مرا گفتی که دل دریا کن ای دوست

                           همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

                         مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

                                                                سیاوش کسرایی

 

من نغمه ام آن نغمه ی شیدای تو

من خنده ام آن خنده لبهای تو

من گریه ام آن گریه چشمهای تو

من حسرتم آن حسرت فردای تو

 

از سنگ بسی ساخته ام بستر و بالین

وز ابر بسی ساخته ام خیمه و چادر

گاهی به زمینی که در او آب چو مرمر

گاهی جهانی که در او خاک چو اخگر

ایزد چو بخواهد بگشاید در رحمت

دشواری آسان شود و صعب میسر

 

 


comment نظرات ()
فکر نکنیم همه چیز را میدانیم!
نویسنده : حمید - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢
 
نکته های کوچک زندگی
* وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار.
* یادت باشد بهترین رابطه میان تو و همسرت زمانی است که میزان عشق وعلاقه تان
به هم بیش از میزان نیازتان به یکدیگر باشد.
* مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.
* اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.
* هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی .
* یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.
* هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.
* از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.
* در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.
* وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: "برای چه می خواهید بدانید؟"
* هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.
* هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.
* با زنی که با بی میلی غذا می خورد ازدواج نکن.
* وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و
صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.
* هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.
* راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.
* هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.
* شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.
* سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "
* هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که
او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.
* چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای
غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.
* وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.
* هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.
* وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.
* در حمام آواز بخوان.
* در روز تولدت درختی بکار.
* طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.
* بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.
* فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.
* ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.
* هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.
* شیر کم چرب بنوش.
* هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.
* فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.
* از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.
* فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند.

comment نظرات ()
← صفحه بعد