من زنم ...
با دست هایی که دیگر دلخوش نیست و قلبی که تکه تکه شده
من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو
میدانی ؟ درد آور است من عقایدم را و افکارم را تغییر دهم که تو به گناه نیفتی
اندام تراشیده ام به چشم هایت نمی آید و صدای دلنشینم همینطور
اما اگر غریبه ای بودم ستایشم می کردی و تحقیرم نمی کردی و از شنیدن صدایم خوشحال می شدی
اما من همسر توام افسوس!!!!!!!!!
غمگینم که ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است و تو از زبان آنها به دروغ می شنوی خوش بحال همسرت!!!!!!
به همسرو دخترت که می رسی اما می شوی برج زهرمار،
همسر و دختری که برایت عزیزترینند و تو برایشان عزیزترینی و هم اکنون به لبخند و با تو بودن نیازدارند و بدان که فردا دیر خواهد بود برای صمیمیت
غمگینم، در زندگی حمایت نمی شوم و در تختخواب با کارهایت تحقیرمی شوم
و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی و بعدازظهرها همینطور
غصه دارم که نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است
غصه می خورم وقتی نمی توانم با تو شوخی کنم
اما تو به من فحش می دهی و ناسزا می گویی و بدون معذرت خواهی باز هم از من انتظار محبت داری
من محتاج درک شدن نیستم اما سزاوار آن هستم
ناراحتم از اینکه خر فرض می شوم و آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری و می گویی یادم نیست
میدانی؟
خیلی دلت می خواست که من بدبخت ی بودم که حتی میترسیدم باور کنم حقم پایمال شده
شکایت نمیکنم سکوت می کنم ... نه برای اینکه از زندگی راضی ام
سکوت علامت رضایت نیستو من اگر خوشحال باشم لبخند می زنم
توی این فکرم که ، هیچ وقت خوابش را هم نمی دیدم همچین همسری داشته باشم
که حتی به مادرم هم از من بدگویی کند مادری که من پاره تن اویم !!!!!!!!! وا مصیبتا
ببینم آنجا در اجتماع هم اندازه ی درون خانه ، جنس مؤنث را تحقیر می کنی و می گویی تمام آنها خرابند ...؟؟
یا از دیدنش خوشحال می شوی و از شنیدن صدایش خوشحال تر
مادرت اگر روزی جرات پیدا کردی ازش بپرس
بیچاره سرخ می شود و جوابش را ...
باور کن به خودش هم نمی دهد
غمگینم
از این همه بی کسی غمگینم
آزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکن
اکنون زمان زندگیست تاخیر را باور نکن
حرف از هیاهو کم بزن از آشتی ها دم بزن
از دشمنی پرهیز کن شمشیر را باور نکن
خود را ضعیف و کم ندان تنها در این عالم ندان
تو شاهکار خالقی تحقیر را باور نکن
بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست تحقیر را باور نکن
تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن
خالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکن
شعر از :مهدی جوینی
اول سلام
دوم اینکه خوش امد میگم به دوست عزیزم کتی که قراره به من کمک کته و تو این وبلاگ مطلب بذاره
سوم اینکه اومدم چند تا داستان کوتاه برای شما دوستان عزیز توی صفحات بگذارم قشنگ بودن از دست ندهیدشان.
چهارم اینکه یه داستان قشنگ به مناسبت ازدواج خودم اینجا گذاشتم تا بدونید چرا با همسرم مشکلی ندارم
گاهی حجم دلتنگی هایم آن قدر زیـاد میشود که دنیا با تمام وسعتش برایَم تنگ میشود ... دلتنگم... دلتنگ کسی که گردش روزگارش به من که رسید از حرکـت ایستاد... دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید... دلتنگ خود َم... خودی که مدتهاست گم کر د ه ام .
نگو بار گران بودیمو رفتیم. نگو نامهربون بودیمو رفتیم. آخه اینها دلیل محکمی نیست. بگو با دیگران بودیم و رفتیم.
روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامههای محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشان (راز خوشبختیشان) را بفهمند.
سردبیر میپرسد: "آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یک همچین چیزی چطور ممکن است"؟
شوهر روزهای ماه عسل رو به یاد میآورد و میگوید: "بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. آنجا برای اسب سواری هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم مخوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود. سر راهمان آن اسب ناگهان پرید و همسرم را از زین انداخت. همسرم خودش را جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت: "این بار اولت هست".
بعد یک مدت، دوباره همان اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت:"این بار دومت هست".
و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم را انداخت؛ همسرم با آرامش تفنگش را از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و آن اسب را کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم: "چکار کردی روانی؟ دیوانه شدی؟ حیوان بیچاره را چرا کشتی؟"
همسرم یه نگاهی به من کرد وگفت: "این بار اولت هست".
قبل هر چیزی سلام
کلی داستان و مطلب قشنگ گذاشتم تو صفحات وبلاگ
امتحانشون مجانیه . ضرر هم نداره فقط نظر و راهنمایی یادتون نره
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :
- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :
- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :
- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :
- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :
- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . .
اینا رو گذاشتم بعد کلی روز عشق و حال فقط اومدم حاضری بزنم و برم
دوستی فصل قشنگیست پر از لاله سرخ دوستی تلفیق شعور من و توست دوستی رنگ قشنگیست به رنگ خدا دوستی حس عجیبیست میان من و تو
.........................
یاد باد انکه ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غم دیده ما شاد نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
.........................................
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند... ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند... از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند... ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانهای بدنام گفتند
..................................
آهى عجیب مى کشم امشب بیاد تو.خود را صلیب میکشم امشب بیاد تو.نعنا و پرتقال که هیچ است اى رفیق.دارم دوسیب میکشم امشب؛ بیاد تو.
..........................
خوشــبختی هایم را با عجله در ســرنوشــتم نوشته بودند ، بد خط بود ! روزگــار آنها را نتوانست بخواند … !!
.........................
بخند اما سعی کن سرمایه ی خنده ات محصول گریه ی دیگری نباشد
..................................
مردی نزد روانپزشکی رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.دکتر گفت به فلان سیرک برو.آنجا دلقکی هست اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود.مردلبخندی زد و گفت :من همان دلقکم
............................
بهش بگی دوسش داری پرو میشه میره ا بهش بگی ازش بدت میاد نا امید میشهو میره ،ا محبت کنی خوشی میزنه زیر دلش و میره ،ا محبت نکنی ، از یکی دیگه محبت میگیره و میره ...ا خلاصه اومده که بره ... خودتو خسته نکن
..........................
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریاست؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی ست که از روز ازل ناپیداست
.........................
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﺧﻮﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﻗﻀﺎ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺷﺒﺎ ﺧﻮﺭﻭ ﭘﻒ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﯿﭻ ﺷﺐ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﺗﺎ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ. .ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﭘﯿﺮ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻦ خسته ﺍﻡ ﺗﻮ ﺷﺒﻬﺎ ﺧﻮﺭﻭ ﭘﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ..... ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﮔﻔﺖ:ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺩﺭﻭﻏﻪ ﺍﮔﻪ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻋﺸﻖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﺕ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﺣﺎﻻ ﭘﺸﯿﻤﻮﻧﯽ ﻭ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﯾﺎﺭﯼ...ﭼﻪ ﺷﺒﯽ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﻋﻮﺍ ﻭ...ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺮﺍﯼ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮ ﺩﻥ ﺣﺮﻓﺶ ﺷﺐ ﻭﻗﺘﯽ ﺯﻧﺶ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﺻﺪﺍﺵ ﺭﻭ ﺿﺒﻂ ﮐﺮﺩ. ﺻﺒﺢ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﺯﻧﺶ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻪ ﺍﻣﺎ ﻧﺸﺪ.....ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭘﻴﺮ ﻣﺮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺒﺎ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺭﻭﭘﻒ ﺯﻧﺶ ﮐﻪ ﺿﺒﻂ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﻣﻴﺒﺮﺩ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﻧﻤﯽ ﮔﻔﺘﻢ
.........................
سعی نکن متفاوت باشی فقط (خوب) باش این روزها (خوب) که باشی خیلی متفاوتی
.......................
لا لا لا لا بخواب دنیا خسیسه واسه کمتر کسى خوب مینویسه یکى لبهاش همیشه غرق خندس یکى پلکاش تو خوابم خیس خیسه یکى داره هزارو یک ستاره یکى جز یاده تو چیزى نداره
...........................
تو این دنیای پر غصه بیا و باور من باش / بذار باور کنم هستی نه با شاید نه با ای کاش
....................
درددلهایت را به کسی نگو ! چون یاد می گیرند چگونه دلت را به درد بیاورند !
به نیمکتش نگاه میکنم، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ...روم نشد!
***
جشن فارغ التحصیلیه
میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی...روم نشد !
***
پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد.
نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ، میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد .
***
رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد .
***
امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم ، هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نمیشه ، کاش اون یه روز بهم بگه دوستم داره ...
حواست باشد جایی که تکیه می دهی محکم باشد.حواست باشد به هر دیواری تکیه ندهی،نه اینکه دیوار نا مطمئن باشد،نه...بلکه شاید دیوار تکیه گاه دیگرانی بوده که سستش کرده اند که لرزانده اند پایه هایش را...دیوار باش اما تکیه گاه هر کسی نباش...
روزی میرسه که می فهمی داره تموم می شه.اونجاست که باید بدونی یک چیزهایی رو باید برای خودت حفظ کنی.اگه دوست داری.اگه عاشقی برای خودت باش.کسی رو مجبور نکن که دوستت داشته باشه.ارزش دوست داشتن به مال خود بودنه نه مجبور کردنه دیگری.فقط آرزوی خوش بختی کن.
همون اندازه برای خودتون این فرض رو که یه آدم منفور می تونه یه عمل خوب انجام بده رو قرار بدین که یه آدم خوب می تونه یه عمل بد انجام بده.شوکه نشین نظرتون رو هم عوض نکنین.فقط نگاه کنین و...درس بگیرین.
بعضی اوقات روی غم سکه برای شما می افتد.مسلما غم را حس خواهید کرد.اما مطمئن باشید سکه روی دیگری هم دارد.غم ها روزی به پایان می رسند.شما راهتان را بروید.
تجربه بهم نشون داده وقتی کسی برای حرفام تره خورد نکرد و فقط حرفای خودش رو زد.من بهتره سکوت کنم.بذار نتیجه ای رو که خودش می خواد بگیره.
هیچوقت وارد دنیایی نشید که دنیای یکی دیگه است.چون مسلما شما اضافی خواهید بود و از ارزشتون کم خواهد شد.
سعی کنید در کنار کسی باشید که برای خودتان و احساستان حداقل نیم کیلو تره هم که شده خرد کند...
نترسیین و احساستون رو به طرفتون بگید.اما منتظر جواب نباشید.خودتون منطق رو رعایت کنید.با منطق جواب براتون حل می شه.
هیچوقت جایی نرین که بعدا حذفتون کنن....یا فکر نکنین جایی که هستین عزیزین.شاید دارن سر کارتون می زارن یا اینکه شما مقطعی هستین...
حالا که هوا سرد شده بیا برای هم بافتنی ببافیم ...
من زنجیر پاره شده ی دست هایم را دور کمرت میبافم
تو هم آن دروغ های شیرینت را ...!!!
...
... یکیش خیلی گرمم میکرد
.
.
.
چی بود ؟
آهان !
دوستت دارم
پدری برای امتحان فرزندش یک قرآن،یک سکه ویک بطری مشروب روی میزگذاشت و با خود اندیشید اگر پسر قرآن را برداشت دیندار میشود، اگر سکه را برداشت کاسب و اگر مشروب رابرداشت خلافکار و بی بند وبار! وقتی پسر به خانه آمد قرآن را زیر بغلش گذاشت،سکه رادرجیب ومشروب راسرکشید!!پدر مطمئن شد پسرآخوند میشود
همیشه سخت ترین نمایش به بهترین بازیگر تعلق دارد، شاکی سختی های دنیا نباش، شاید تو بهترین بازیگر خدایی
و من پنداشتم او مرا خواهد برد به همان کوچه رنگین شده از تابستان به همان خانه بی رنگ و ریا به همان لحظه که بی تاب شوم او مرا خواهد برد به همان سادگی رفتن باد ... او مرا برد!!! ولی برد ز یاد
درد هم دردهای قدیم نمی دانم چرا کرخت شده ایم همه با قلبهای ترک خورده لبخند میزنیم با غرورهای له شدمان پشت چشم نازک میکنیم شاید درد راهم از چین وارد میکنند
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
و اینو برای همسرم میگذارم
می دونی سکوت تویه فرصت طلاییه
می دونی مه خنده هات امید هر فدایییه
می دونی نگاه تو
خنجری توی قلبم
می دونی بدون تو
دنیا رو تاریک می بینم
می دونی بدون تو
غصه و ماتم می گیره
می دونی تو نباشی می میرم حکمم از قبل می دونم
تو نباشی می میرم تو نباشی می میرم
زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود
زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو بود
زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود
زیباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار تو بود
زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود
زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود
زیباترین تنهاییم گریه برای تو بود
وزیباترین اعترافم
عشق تو بود
دارم ازدواج میکنم
همتون رو شوکه کردم نه
ولی جدی جدی تونستم گذشته رو بذارم تو یه صندوق طلایی و به اینده فکر کنم. اما دوست داشتم گذشته رو تکرار کنم.
سلام فاحشه!
تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو ،رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه ای نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که می دانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در در دنیای امروز من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این«ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!… دعایم کن
مژگان بیست و هفت ماه و بیست ونه روز از عقد اسمونیت میگذره
اما گذشت زمان
ورود ادمای جدید به زندگیم
بی وفایی تو
مشروب
سیگار
کار
خستگی
خانواده
امیر حسین و نازنین
مریضیم
بیمارستان
اوارگیم
تنهاییم
زندگی تو شهرای مختلف
توصیه و خواهش تو و...
همه و همه هنوز نتونستن تو رو از تو ذهن من پاک کنن و این یه کوله بار پر درده.
کی میفهمه من چی میکشم
دوست دارم مثل همیشه مهربون بی وفا
سلام امروز داغون داغونم نمیدونم باید چی کار کن
سراغ کی برم یقه کی رو بگیرم از کی شکایت کنم
اخه خدا یه بار فقط یه بار بهم بگو چرا من
اخه این انصافه
من که تنهام حتی تنها تر از تو
چرا باید بین همه ی اونایی که دوسشون دارم تنها باشم
چرا باید بابام برام زیر و رو بکشه
مگه براش بچه بدی بودم
من چیکار کرده بودم من که سرم به زندگی خودم گرم بود من سر کی کلاه گذاشتم از عشق کی سواستفاده کردم دل کدوم یکی از بنده هاتو شکوندم
خدا دلم گرفته خسته شدم بریدم دیگه بسه چند بار باید بکشم خستم دیگه بسه.
غر غر یه جنگجوی خسته
که دیگه بسشه
دعا کنید مشکلات تموم بشه
نه این تسلیم بشه
امروز میخوام یه سری نوشته رو که در زمان خدمت و این دوسال خونه نشینی جمع اوری کردم براتون بذارم
یه چند تا نامه نفرستاده هم دارم که نزدیک به دو سال میشه که یه جایی دور از چشم همه است
میخوام بذارم اینجا مطمئنم همه میخوننش به جز اونی که باید بخونه.(الان نمیذارمشونا بعدا)
چه سخت است تنهایی تنهایی رو تحمل کنی ، تحمل کنی تنهایی را ،
و چه سخت است در تنهایی مردن ،
در تنهایی زنده بودن ، باید اعتراف کنم که نمیتوانم بدون او شاد باشم و زندگی کنم
باید اعتراف کنم که مرگ را بیشتر از زندگی بدون او دوست دارم.
گردش دور قمر را نه تو دانی و نه من
وقت اغاز سفر را نه تو دانی و نه من
من ان خنجر به پهلویم که دردم را نمیگویم
به زیر ضربه های غم نیاید خم به ابرویم
باید اهسته نوشت ، با دلی خسته نوشت
با لبی بسته نوشت ، روی هر سنگ نوشت
تا همه بدانند ، تا همه بخوانند ، که دل هیچ کس نمیسوزد برای دل تنگم
مگر بسوزد همان شمعی که می سوزد سر خاکم .
شبی از درد دل گفتم قلم را
بیا بنویس درد دلم را
قلم گفت برو ای بیچاره عاشق
ندارم طاقت کوه غم را
بیچاره اهویی که صید پنجه شیراست
بیچاره تر شیری که صید چشم اهویست
زندگی چیست ؟
اگر خنده است ، چرا می گرییم.
اگر گریه است ، چرا می خندیم.
اگر مرگ است ، چرا زندگی می کنیم .
اگر زندگی است ، چرا میمیریم .
اگر عشق است چرا به آن نمیریسم .
اگر عشق نیست چرا عاشقیم.
چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم
و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا می رویم
و میان این دو سادگی معمایی می سازیم به نام زندگی
دوست داری کدوم باشی سیب سرخ یا برگ سبز
سیب سرخ در ابتدای کمال سقوط می کند
اما برگ سبز در انتهای زوال سقوط میکند
من و او همسفری یکدل و یکدانه شدیم
هم ره دلشدگان راهی میخانه شدیم
قدمی رنجه کنید و در بگشایید
طرب اینجاست بیایید که پیمانه شدیم
بلند آسمان ایران جایگاه من است
کهن دیار کرد همان سرای من است
به طواف کعبه رفتم
به حرم رهم ندادند
از تن تو هرچقدر که قوی تر باشی ترسی ندارند از گاو که گنده تر نمیشوی (میدوشنت)
از خر که قوی تر نمی شوی بارت می کنند
از اسب که دونده تر نمی شوی سوارت می شوند
اما انها فقط از فهمیدن تو میترسند.
ما باید به اثبات هستی خویش بپردازیم
بوس لی
مرا گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
سیاوش کسرایی
من نغمه ام آن نغمه ی شیدای تو
من خنده ام آن خنده لبهای تو
من گریه ام آن گریه چشمهای تو
من حسرتم آن حسرت فردای تو
از سنگ بسی ساخته ام بستر و بالین
وز ابر بسی ساخته ام خیمه و چادر
گاهی به زمینی که در او آب چو مرمر
گاهی جهانی که در او خاک چو اخگر
ایزد چو بخواهد بگشاید در رحمت
دشواری آسان شود و صعب میسر
نظرات ()